8
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 14:30
بالاخره جواب اومد دامپزشکی گرمسار خداراشکر خیلی دور نمیشم گرمسار و دوست نداشتم چون شهرش خیلی خوب نبود تبریز دوست داشتم قبول شم ولی چون قبل از تبریز گرمسار زدم (به علت نزدیکی) گرمسار قبول شدم دیگه به تبریز نرسید که قبول شم هیییی خدایا شکرت اینجوری اخر هفته ها میتونم بیام خونه 3 روز در هفته کلاس دارم ...
٥ نصف شب نوشت
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 14:45
وقتي حالت خوب نيستو مادرتم حالش خوب نيستو تو اين قاراش ميش ذهنت ساعت ٢ نصف شب يكيو جلو در اتاقت ميبيني و تعجب ميكني و تا ساعت ٣ از هر دري با مادر جان صحبت ميكني مادرا فرشته ان نه؟ كي اين بغض لعنتي تموم ميشه
٤بدشانسا
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 16:41
اگه قراره اسم منو تو قهرست بدشانسا بنويسن فك كنم اولين نفر مينويسن هييي خدايا اون يك سريايي كه خود شاخ پنداري دارنا دوست دارم يك روز ببينمشون بهشون پوزخند بزنم از كنارشون رد شم ميدونم مياد اون روز ميدونم صب ميشه امشب فاطي بدترين موقع زنگ زدي ولي خوشحالم كردي عزيزم
٣
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 8:59
اينكه هر شب قبل خواب به اون دوتا تيله ي سبز نگاه ميكنم مگه چيزي رو هم عوض ميكنه؟ xa0
٢
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 7:50
يك موردي بود شخص شخيص بهترين خواهر جان پيشنهاد كردن بنده تا نيم ساعت داشتم گريه ميكردم از همه اينا بگذريم عاليييي بود مرسي بهترينم مرسي كه هستي مرسي براي همه چيزxa0 +عيد همه پساپيش مباركxa0 +اولين سال بعد از سال ها خونه عمه جان بوديمxa0 +هنوزم همون نگاه كه هر دفعه بهم هشدار ميدهxa0 +واقعا زندگيم تو ...
ناراحتي يعني...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 9:49
من از اين دنيا فقط اينو دريافتم كه... اوني كه بيشتر ميگفت "نميدونم" ،بيشتر ميدونست ! اوني كه "قويتر"بود كمتر زور ميگفت ! اوني كه راحت تر ميگفت "اشتباه كردم"،اعتماد به نفسش بالاتر بود ! اوني كه صداش آرومتر بود،حرفاش با نفوذتر بود ! اوني كه بيشتر"طنز"ميگفت،به زندگي جدي تر نگاه ميكرد ! xa0
كنكور دوباره
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 9:49
اغلب آدمها، آدم دیگری هستند xa0 آنها زندگی نمیڪنند xa0 فقط نقشی را ایفا میڪنند ڪه دیگران به آنها داده اند xa0 فڪرشان حاوی نظر دیگران است xa0 صورتشان ماسڪی است ڪه بر چهره شان زده اند xa0
كنكور دوباره كنكور
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 9:49
من از نسل لیلی ام... من از جنس شیرینم... من دخترم... با تمام حساسیت های دخترانه ام.. با تلنگری بارانی میشوم...با جمله ای آرام میشوم...با کلمه ای عاشق میشوم...با پُشت کردنی ویران میشوم...به راحتی وابسته میشوم...هنوز هم با عروسکهایم حرف میزنم..هنوز هم برایشان لالایی میخوانم...من دخترم...پُر از راز...ه...
اخرين روز تا كنكور
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 9:49
یه وقتایی باید رفت.... اونم با پای خودت باید جات رو تو زندگی بعضی ها خالی کنی درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشنxa0 ولی بدون یه روزی بدجوری یادت می افتن که اون روز دیگه خیلی دیره خیلی دیر........
خبر خوب...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 9:49
شخصی نزد زرتشت رفت و گفت: فلانی پشت سرت چیزی گفته است... xa0 xa0زرتشت گفت: در این گفته ات سه خیانت است: xa0 ۱.شخصی را نزد من خراب کردی... ۲.فکر مرا بیهوده مشغول کردی... ۳.خودت را نزد من خوار کردی... xa0 یادمان نرود هیچوقت سبب نقل کینه ها و دشمنیها نباشیم
بالاخره كنكور تمام شد
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 9:49
جدا از اينكه سر جلسه حالم بد شد نزديك بود بلند شم برم خونه و وقت كم اوردم شديدxa0 ولي راحت شدم اصلا الانم كه حالم خوب نيستا ته دلم يك خوشي زياد حس ميكنم اخيشششش داديم رفت مرسي از دوستاني كه واسم دعا كردن خيلي دوستون دارم مرسي كه هستين xa0 +كنكور زبانم نميدم
پست موقت
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 9:48
+سلام به همگي +خوبين؟ +دوستان باور كنين سرم خيلي شلوغه كاراي خودم كاراي وبلاگ و اينا نشد كامنتاتونو جواب بدم تو اولين فرصت همه كامنتونو جواب ميدم شرمندهxa0 +تغييرات وبلاگ ادامه دارد... +قالب چطور شده؟ +ساعت پستو نگاه كنين ٤:٢٥ دقيقه صبح تا الان داشتم رو قالب كار ميكردم باور كنين درگيرمxa0 +جا داره ه...
تغییرات وبلاگ
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 9:48
سلام به همگی امروز تصمیم گرفتم وبمو تغییر بدم از نوشته های غمگین مخصوص خودم که برعکس ظاهرم پر از غمه در بیام 5ساله که وبلاگ نویسیو شروع کردم از وقتی یک نوجون بودم و عاشق سلبریتا اولین وبلاگمم یک وبلاگ کلی برای همه سلبرتیا بود اون موقع ها بلاگفا اینجوری نبود خبری از لاین و تلگرام و واتس اپ واینستاگرا...